i wanna be yours - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 19:09
دارم کتاب مینویسم. به نظرم تا اینجا داره خوب پیش میره.احتمالا یه مجموعه رمان کوتاهه، که ارگنایز باشه و یهو حجم زیادی نباشه.اولین تجربه تنها زندگی کردن جالبه. بیشترین مشکل اینه که حوصله ام سر میره و نمیدونم چیکارا بکنمشرایط زندگیمون تو چند ماه اخیر عوض شده. خودم عوض شدم، علی عوض شدهولی حس میکنم بیشتر...
مسئله شرور - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 19:09
میرم و میام،تو سرم سناریو میسازمپلن طراحی میکنمپلات پوینتها رو جابجا میکنمچیزها رو از داستان کم و زیاد میکنمفرمت رو تغییر میدمو تهش، سوالی که همیشه باقیه اینه که چه کسی شرور داستان رو میکشه؟گاهی فکر میکنم شاید دیون رو زنده نگه دارم، شاید فراریش بدماما نه اینطوری جواب نمیده. هیچ کاریش نمیشه کرد و کشت...
تامی ایز تیکینگ اور - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 19:09
فکر کنم دارم سرما میخورم و این اصلا خوب نیست.هزارتا کار سر خودم ریختم، تغییرات سر کار، جمعه شیفت سر صبح، کتابم، خیاطی، ورزش، چندتا چندتا مهمون دارم تو یه هفته آینده.شایدم بد نباشه. شاید دیگه بدنم نمیکشه، داره مریضم میکنه که یه کم استراحت کنم.هی میرم و میام و سر زاویه دید به نتیجه نمیرسم. این چیز جدی...
پری داستان - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:53
پری داستان خواب دیدم یه چیزی هست به اسم پری پایان داستان. وقتی داستانتو تموم میکنی ظاهر میشه. یه مرد کوچیک و کمی چاق بود شبیه لپرکان، لباسشم سبز بود به نظرم. هی از اینور میپرید اونور و تند تند حرف میزد. چرا تا قبلش اینو نمیدونستم؟ چون تو خواب این اولین بار بود که یه داستانو تموم کرده بودم. واسه همین...
لایف - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:53
فعلا تو از این مودام که زیاد کار کنمامروز تعطیلم مثلا. پنج ساعت قراره جای همکارام کار کنمکلی کار خونه کردم تا همینجای روز و همزمان که پای سیستمم دارم ناهارم درست میکنم. دارم یه لباس میدوزم که احتمالا امروز تمومش کنمامید دارم وقت بشه یکی دو ساعتم پای گیم باشم. همراه با کار سریالم ببینمدیروز خیلی خورد...
Life's too short for this shit - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:53
حالم خوب نیست دلم میخواد بمیرمکاش یکی میومد منو میکشت تمومش میکردخسته شدم دیگه هرچی تلاش میکنم دارم گند میزنمکاش بهم پیام ندن انقدر اه. ریدم تو این کار که ساعتاش معلوم نیست تمام شبانه روز بهت پیام میدن. یه شبو ولم کنید دیگههربار پیام میده ازم ناراضیه تا جواب بدم جمعش کنم یه سال پیر میشمنمیتونم تمرکز...
نمیگذره زندگی - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:37
گاهی میام وبلاگ های قدیمی رو میخونم، نوشته های مردم از 10-12 سال پیش رو. جالبه دیدن اینکه چقدر چیزا عوض شده. یک شرایط بی فایده و نامشخصی وجود داره انگار فضاییا ما رو دزدیدن، چون نمیدونستن فعلا باهامون چیکار کنن ما رو به کمای مصنوعی بردن و ما حالا فقط
اسم وبلاگو عوض کردم چون اون من نبودم - تاریخ: 1399/10/1 ساعت: 8:17
چند ماهه اینجا ننوشتم؟ بنویسم چون همیشه به خیالم وبلاگها موندنی تر از هر پلتفورم دیگه ای تو سوشال مدیان (میدونم یه بار اینجا رو سرمون خراب شد، ولی اینجا اولینم بوده)این چند ماه عجیب بود. این چند ماه پ
عشق آمد و رسم عقل برداشت - تاریخ: 1399/10/1 ساعت: 8:17
چرا اینو یادم رفته بود؟یکی از دلایلی که نمیخواستم ارشد بخونم این بود که خیلی متمرکز به یه زمینه شده بودم، حس میکردم هیچ چیز دیگهای بلد نیستم و اینجوری پیش برم فرصت یادگیری ندارم. میخواستم کمی بیشتر
23 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:30
گاهی آدم فقط میخواد یه جمله ای مثل "نگران نباش" یا "همه چیز خوب پیش میره" بشنوههیچیو درست میکنه؟ نهاما دل آدم آروم میگیره، یه کمی + دیروز تولدم بود. حس خاصی ندارم. یجور بی حسیانگار افتادم تو یه مایع غلیط و ژله ای آبی رنگحس شناور بودن، کمی غرق شدن، حس پر شدن دهن و دماغ و گوش، دنبال راه نجات گشتن، ولی...
مردی به حال اقرار - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:30
دیگه صداتو نمیشنومدیگه نیستی؟ چرا دیگه آزارم نمیدیزخم ها هنوز هستن، دردهای عمیقی که مال من نیستنسوراخ توی قلبم... با اینکه کوچیکتر شده، اما هنوز حسش میکنمخوابیدی؟ من میترسیدم قوی تر بشیخوشحالم که کمتر
مجاز - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:30
اینو اینجا مینویسم که یادم بمونه:درسته الان ذهنم خیلی آشفته ست، تاثیر بی هوشیه یا هر چیز دیگه ایولی واقعا زندگی اونقدرا بد نیست :))شاید الان تو یه وقفه و سر در گمی موقتی هستیم،اما مثلا درسمون سر وقت ت
سیاست های مادربزرگ - تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 12:29
عمم که ازدواج کرد، تا مدت ها مامان بزرگم هر ظرف و ظروف بی استفاده ای تو کابینتا پیدا میکرد میبرد میداد بهش میگفت بیا اینم بذار رو جهازت!عملا داشت خودشو از شر چیزای اضافه راحت میکرد :))این جریان ادامه داشت تا کی؟ تا وقتی من گفتم میخوام ازدواج کنم!صبح باباجون اومد در خونمون یه دست بشقاب استیل قدیمی و ...
هوای گریه با من - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 7:01
میدونید، چیزای کوچیک میتونن تو ذهن خیلی بزرگ بشن قلب آدم درد بگیره ازشون
سیگار صورتی - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 3:16
امتحانا تموم شد ^__^ دیروز با علی رفتیم کباب خوردیم و خوش گذروندیم امروزم رفت خونه تا ترم جدید شروع بشه. بالاخره پس از قرن ها درس خوندن، امروز آشپزی کردم :)) قرار بود بین دو ترم برم دکتر ولی الان تصمیم گرفتم واسه ارشد بخونم تابستون مجبورم کنید برم خب؟
محبوب زیبا - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 3:16
امروز رفتم سبزی چیدم و به کاهوهای بنفش خوشگلم رسیدگی کردم آلاچیق رو تموم کردن فقط باید یه سری وسیله اونجا بذاریم. علی حرف نمیزنه باهام :( خوبیم با هم فکر کنم، ولی زیاد حرف نمیزنیم بعد از مدتها اومد
wubba lubba dub dub - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 3:16
من یه مدته این حس "بد" رو درونم دارم حتی الان که خوبم و مشکلی نیست حسش میکنم یه ناراحتی حل نشده ای هست، یجور پتانسیل خشمگین بودن که باعث میشه رو هر چیز کوچیکی حساس باشم و بقیه رو اذیت کنم درست مطمئن ن
^-^ - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 3:16
دوتا 20 گرفتم این ترم ^^ خب ببینید من هی میگم بخوام میتونم نمره خوب بگیرم، اما حال درس خوندن ندارم همینجوریه دیگه :)) + کاش خودم از آینده میومدم به خودم میگفتم ارشد بخونم یا نه
ساعت 7 منتظرتم - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 3:16
دارم کیک میپزم چون به مامان قول داده بودم. و امسال یه عالمه کدو حلوایی برداشت کردیم که باید زودتر بخوریمشون تا خراب نشدن قرار شد دوتا کیک کدو بپزم چون منم همینجوری کدو نمیخورم فقط تو کیک میخورم. اولی
گنجشکها و حوض نقاشی - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 3:16
کیت بلانشت جذاب نیست واقعا؟ کاش منم پیر شدم اینجوری جذبه و ابهت داشته باشم :))خانواده بابام خیلی خوبنمیدونم یکی دوساله اذیتشون میکنم و خیلی وقتا حوصلشونو ندارم،اما اونا همیشه تا جای ممکن همراهیم کردن