دارم کتاب مینویسم. به نظرم تا اینجا داره خوب پیش میره.
احتمالا یه مجموعه رمان کوتاهه، که ارگنایز باشه و یهو حجم زیادی نباشه.
اولین تجربه تنها زندگی کردن جالبه. بیشترین مشکل اینه که حوصله ام سر میره و نمیدونم چیکارا بکنم
شرایط زندگیمون تو چند ماه اخیر عوض شده. خودم عوض شدم، علی عوض شده
ولی حس میکنم بیشتر همو دوست داریم :(
همین دیگه فعلا. الکس ترنر، تامینو، شادمهر، هایده
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
گاهی میام وبلاگ های قدیمی رو میخونم، نوشته های مردم از 10-12 سال پیش رو. جالبه دیدن اینکه چقدر چیزا عوض شده.
یک شرایط بی فایده و نامشخصی وجود داره
انگار فضاییا ما رو دزدیدن، چون نمیدونستن فعلا باهامون چیکار کنن ما رو به کمای مصنوعی بردن و ما حالا فقط
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
چند ماهه اینجا ننوشتم؟ بنویسم چون همیشه به خیالم وبلاگها موندنی تر از هر پلتفورم دیگه ای تو سوشال مدیان (میدونم یه بار اینجا رو سرمون خراب شد، ولی اینجا اولینم بوده)این چند ماه عجیب بود. این چند ماه پ
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
گاهی آدم فقط میخواد یه جمله ای مثل "نگران نباش" یا "همه چیز خوب پیش میره" بشنوه
هیچیو درست میکنه؟ نه
اما دل آدم آروم میگیره، یه کمی
+ دیروز تولدم بود. حس خاصی ندارم. یجور بی حسی
انگار افتادم تو یه مایع غلیط و ژله ای آبی رنگ
حس شناور بودن، کمی غرق شدن، حس پر شدن دهن و دماغ و گوش، دنبال راه نجات گشتن، ولی بدون ترس. چون افتادم تو یه استخر پر از بی حسی
+ از این همه تکراری بودن روزا خسته میشم. باید چیزای جالب تری اون بیرون برای کشف باشه
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
عملا داشت خودشو از شر چیزای اضافه راحت میکرد :))
این جریان ادامه داشت تا کی؟
تا وقتی من گفتم میخوام ازدواج کنم!
صبح باباجون اومد در خونمون یه دست بشقاب استیل قدیمی و یه دست نعلبکی داد بهم گفت بیا اینا رو مامان جونت داده واسه خودت!
حالا بشقابا رو گیرم به درد میخورن
با یه دست نعلبکی تنها میخوام چیکار کنم؟ :)))
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
قلب آدم درد بگیره ازشون
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
دیروز با علی رفتیم کباب خوردیم و خوش گذروندیم
امروزم رفت خونه تا ترم جدید شروع بشه.
بالاخره پس از قرن ها درس خوندن، امروز آشپزی کردم :))
قرار بود بین دو ترم برم دکتر ولی الان تصمیم گرفتم واسه ارشد بخونم
تابستون مجبورم کنید برم خب؟
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر