خرید بک لینک
ازش خداحافظی کردم

بعد از ساعت ها گریه کردن هرچی زور داشتم جمع کردم و بهش گفتم بهتره دیگه به این رابطه بلاتکلیف ادامه ندیم. الان چند روزه

آتیش زدم به خودم

الهی بمیرم براش چقدر ناراحت شد

چقدر تنهاست کاش میشد کنارش باشم و آرومش کنم

ذره ذره وجودم میخواد که آرومش کنه اما دورم ازش

خدایا خسته ام از این همه نرسیدن! بعد نگاه میکنم تازه خیلی هم زوده! یه عالمه سال مونده و نمیدونم چیا قراره بشه، تا کی قراره نشه

میدونی چجوریه یکی باشه که همه جوره با هم بسازید، همه چیاش خوبی باشه، حس کنی این خودشه این همونیه که سهم توعه مال توعه، میدونی چقدر غم داره مجبور باشی با این آدم نمونی؟

هنوز برام تموم نشده... هنوز دنبالش میگردم منتظرشم

نمیدونم این همه آرامش و خیال راحت از کجا میاد

شایدم دیگه ول کردم و سپردم به سرنوشت

بالاخره تهش یه چیزی میشه دیگه نه؟ این مسخره بازی ها و دغدغه های جوونی تموم میشه

قطعا زندگی آسون نمیشه ولی خب، این همه فکر و خیال بی فایده هم نداری

خیالش که میاد سراغم، یاد خودم میندازم نباید بهش اینطوری فکر کنم چون تموم شده چون قرار نیست که باشه نباید منتظرش بمونم

ولی خب...

بدتر از اون میترسم

خیلی میترسم

کسی این وبلاگو میخونه اصلا؟

به کسی نگفتم جز علی

بدتر از همه این بود که حتی علی میگفت برو تمومش کن دیگه باهاش بهم بزن

میخواستم بمیرم :(((

نوشته شده توسط Favania | لینک ثابت |

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 8:26

صفحه بندی