از این همه بی نظمی و بی برنامگی
هیچ چیز تو این خونه سر جاش نیست
همیشه مهمون دارن، همیشه به معنی واقعی
خسته شدم دیگه به خدا
هرشب میام خونه یه کم استراحت کنم یهو یه گروه آدم کسشر میریزن اینجا هی بلند بلند چرت و پرت میگن میخندن
خسته شدم انقدر تو اتاقم موندم
خسته شدم از دستشون
همه زندگیشون اداست
نمیدونم مامان منو مسخره کرده یا خودش خنگ بازی درمیاره، فقط میدونم باز بیاد خونه بهم میخنده -_-
از این رفتارش ناراحت میشم
خصوصا وقتی دایی کوچیکم میاد همش دارن دیگرانو مسخره میکنن
نمیخوام با هیچکس تو این فامیل مزخرف ارتباط داشته باشم
برام مهم نیست اگه تا آخر عمر هم هیچکدومشونو نبینم
نمیدونم چقدر میتونم تحمل کنم
دلم میخواد دعوا کنم با همه، خسته ام انقدر هیچی نگفتم
کاش امروزم خونه نمیموندم
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر